![]() |
![]() |
|
|
تو این مدت که نبودم سعی کردم با این و اون صحبت کنم٬ شخصیتم رو ببرم زیر سوال. خودم رو بکوبونم به دیوار٬ بپرسم چرا ؟
بپرسم چرا اینکارو کردی ؟ خودم رو با حکم شرع٬ عقل و وجدان محکوم کردم. محکوم کردم که چرا چشم بسته راه رفتم. اکثر انسانها شاید یه روزی بفهمن که اشتباه کردن٬ و باید تاوانش هم بدن. منم اشتباه کردم. فقط ازین دلخوشم که فهمیدم اشتباه کردم٬ حالا هم باید جبران کنم. دیگه خیلی از کارهای قبلیم رو انجام نمیدم. چشمهام٬ زبونم و گوشهام رو نمیخوام بیشتر از این آلوده کنم. البته هنوز هم بعضی اوقات زیر قولم میزنم و یادم میره یا میخوام یادم بره که چه قولی به خودم دادم. خلاصه وقتی خودت خیلی کوچکی چه طور میتونی بیای و مطلب بنویسی. همش شرم میکردم بیام یه چیز بنویسم. امیدوارم قبل از اینکه دیر بشه خود جدیدم رو بسازم. تنها دلخوشیم همینه که اینبار کمتر اشتباه کنم و اینقدر جلوی خدا زمینخورده نشم. تمام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:53 توسط کاتب |
|
|
خدایا شکرت .
باز من خوشحالم . خدا جون چه جوری میتونی این همه کار رو ردیف کنی ؟ خیلی باحالی . آدم رو گیر میندازی تا از همه قطع امید کنه که دوباره یادش بندازی خدایی داره. ببریش تا اوج التماس٬ تا هق هق یواشکی٬ تا توکل دوباره. خدا ممنون از اینکه من هستم و این اجازه رو بهم میدی تا از زندگیم لذت ببرم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 11:52 توسط کاتب |
|
|
چه دراز است این راه و چه خستست این ما
به چه خرسندی مرد؟ همه اینجا نیستند، همه اینجا مردند، دل این کوچه تنگ نگران من و توست. نوبت ماست انگار نه شبی میخندد، نه دگر باغچه ای منتظر باران است، همه از هم دلگیر، همه اینجا مردند، نوبت ماست انگار دلهاشان پر از اثبات حضور پوچی، سرشان سنگین، همه اینجا مردند تا همین کوچه دور، تا همین شوق حضور فردا، تا عبور از همه مردم پست، بایدش صبر نمود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 2:35 توسط کاتب |
|
|
باز صدای جوشن کبیر، باز فریاد، باز گریه های پنهونی، دوباره جستن، دوباره ... هر سال این موقع که میشه به خودم یه نگاهی میندازم،باز نشد، تو که همونی، تو مگه نگفتی عوض میشی، آخه دل داری پیر میشیا، کی میخوای شروع کنی تموم شدا. هر سال میری اسم هر چی آدم خوب که میشناسی رو داد میزنی، قسمشون میدی، ازشون میخوای پیش خدا واست پا درمیونی کنن، دیگه امسال خجالت میکشم، روم نمیشه،آخه باز نشد. امسالم قرار ساعت ۱۲ میدون تجریش، مسجد گیاهی، باز هفت هشت نفری کنار هم نشستیم، یکی گریه، یکی جوشن، یکی نماز،یکی به یه جا خیره شده داره با خودش حساب کتاب میکنه. خدا جون شکرت که باز یه شب قدری واسمون گذاشتی. یه کاری کن روم بشه باز صدات بزنم، یه کاری کن این دفعه نمازم فقط رو به قبله خودت باشه، خدا جون دارم از دست میرما، آروم آروم داره فاصله مون زیاد میشه ها، نمیدونم سال بعد روم میشه همینا رو هم بگم یا نه؟ ولی یه کاری کن امسال بشه، بشه که منم راهم رو پیدا کنم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 10:16 توسط کاتب |
|
|
باز به بازی واژه ها دعوت شدم . حریفم تو هستی و هوا سخت طوفانی . پنجره را باز نمیکنم ٬ هوای با تو بودن بهتر است .
راستی آیا مرا به یاد داری هنوز ؟ راستی آیا هنوز باران میبارد ؟ بگو . بگو . آن روز دستانت گرمی دستان چه کسی را حس کرده بود که در کنار من قلبت به سرما افتاد ؟ بگو . بگو . امشب نوبت رقص واژه ها است . تو هم که هستی ٬ اسمان نیز که بارانی است . دیگر چه بهانه ای می ماند ؟ تو که خوب می دانی من کجا گم شدم ! چرا گم شدم ! تو که بارها نشانی دستانت را به من داده بودی ٬ چه شد که آن روز آنها را از من دریغ کردی ! بگذار گوش کنم . صدایی نیست ٬ قلبت دیگر نام مرا صدا نخواهد کرد . آری دیگر به کوچه ی چشمانت مهمان نمیشوم . تنها یک خواهش کوچک می ماند . دوباره من را به من نشان بده . که من خود را در تو جا گذاشتم آنروز . دوباره نوبت نگاه و باران است . تو نگاه نمی کنی . ولی بدان همیشه باران می بارد . دی ۸۶ برای امین |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:43 توسط کاتب |
|
|
انگاری همین دیروز بود که برای کلاس اول لباس پوشیده و کیف آماده کرده و با هر کتاب و دفتر مربوط و نامربوط که در خانه داشتیم راهیمان کردن مدرسه و گفتند آره این جامعه است و ما هم قبول کردیم و خوندیم و شنیدیم که انسان موجودیست اجتماعی . بعدشم به اسم آشنایی با همین اجتماع هزار تا کتاب و جزوه و دفتر گذاشتن جلومون که آره اگه میخوای با این اجتماعی که ما میگیم آشنا بشی و پس فردا که میای تو بطنش بفهمی که دست چپ و راستت کدومه باید اینا رو بخونی و حفظ کنی . ما هم خوندیم و حفظم کردیم و اتفاقا بیست هم شدیم ولی ای کاش نمیخوندیم و حفظم نمیکردیم و بیست هم نمیشدیم . من اصلا جامعه رو تو صف بوفه بود که شناختم .اولین جایی که به قول پدرم روی پای خودت می ایستی ٬ ولی کدام پا ٬ مگر میگذاشتند ٬ جای سوزن انداختن هم نبود . تازه بعد از آن همه گریه و زاری که بابای من ٬ مادر من تمام بچه ها از بوفه خرید میکنند و چه خوراکی های خوبی دارد وبعدش هم کلی قسم و آیه به خوردمان دادند که پسرم چیپس و پفک و از این دست خوراکی ها نخری و من همه را خوردم و خوندم ٬ قسم و آیه را میگویم .
داشتم میگفتم تا زنگ تفریح را زدند من در صف بودم ٬ هنوز هم نمیدانم من برعکس در صف ایستاده بودم یا جداً صف از جلو پر میشد وهی می آمدند و خرید میکردند و میرفتند ٬ البته الان که بزرگتر شدم میدانم جامعه است دیگر ٬ انسان است دیگر و ... بگذریم . این را نیز یادم نمیاید که چند روز آن صد تومانی رنگ و رو رفته را بردم و آوردم و اینکه چند زنگ تفریح را به جای تفریح در صف ایستادم و اینکه چند بار پایم لگد شد و اینکه ... . ولی بالاخره من در اجتماع ٬ آن هم نه یک اجتماع ساده ٬ صف بوفه را میگویم ٬ خرید کردم .
ادامه دارد ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:9 توسط کاتب |
|
|
مرد خسته بود ، مرد ترسيده بود ، زن خسته بود ، زن ترسيده بود ، زن سر كودكش رو گذاشته بود روي پاهاش ، مرد گريه ميكرد ، مرد به آسمون نگاه ميكرد ، زن گريه ميكرد ، زن به كودكش نگاه ميكرد ، مرد داشت با خدا حرف ميزد ، زن داشت از خدا ميپرسيد : چرا زلزله ، چرا مرگ ، چرا كودك سه ساله ؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:56 توسط کاتب |
|
|
آره عزیز جون . زندگی اینه . همین که میبینی . آره نباید به کسی اعتماد کنی . باید سرت تو کار خودت باشه . تا فکر میکنی اون که جلوته همونیه که همیشه آرزوشو داشتی ، همون که آمادست تا درد و دلات رو بشنوه یه دفعه میبینی . نه . اینم نیست . اولش خیلی میخوره تو ذوقت . ولی بعدش که به خودت میای میبینی آره اشتباه ازون نبوده . بوده ها ولی این دنیا . این آدما . همه و همه تو رو مقصر میدونن که آره این تو بودی که گفتی و اون بود که شنید و آخر سر می گن _میخواستی نگی _ میخواستی الکی فکر نکنی که تا با یه نفر یه ذره به حال و احوال پرسی میرسی شده تمام زندگیت . ولی حالا از تو اصرار که اون چیزی که من آوردم وسط حرفام نبوده دلم بوده . ولی که میتونه باور کنه . اصلا نمیفهمه که تو چی میگی ؟ اگه خیلی حوصله صرفت کنه به یه آهی و اوهی قناعت که آره تو راست میگی و دوباره روز از نو و روزی هم اگر باشد از نو . همین چندین روز پیش با دوستی که هم خوب میشناسمش و هم اهل کتاب و صحبت و هزار تا چیز دیگست داشتیم مثلا بحثی میکردیم پیرامون آینده که چه کنیم و چه نکنیم که بتونیم لااقل زنده بمونیم . نمیدونم چرا از هر جا که بحث رفت آخر نتیجه میشد که آره آقای قاسمی حواست باشه به کسی اعتماد نکنی و اینکه اصلا چرا کسی پیدا نمیشه مثل خودمون و از این جور حرفها . طفلک نمیدونست که نه خودش به من اعتماد داشت اونروز و نه من به او . این هم شده دنیای ما انگاری همین دیروز بود که برای کلاس اول لباس پوشیده و کیف آماده کرده از هر کتاب و دفتر مربوط و نامربوط که در خانه داشتیم راهیمان کردن مدرسه و گفتند آره این جامعه است . .... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:50 توسط کاتب |
|
|
مرد دو کودک خود را فراخواند . گفت "بیاید بازی کنیم . " مرد دستانش را به نشانه ی گل یا پوچ هی باز و بسته کرد . آخر سر دستانش را جلو آورد و گفت : " گل کدومه ؟" هر کدام از کودکان یکی از دستان را نشان دادند و مدعی وجود گل در آن شدند . پدر دستانش را باز کرد . در هیچ کدام گل نبود . یکی از کودکان به گریه افتاد و گفت : " این نامردیه . پس ما چه جوری باید برنده بشیم ؟ " پدر گفت :" کودکم گریه نکن . از منم دلگیر نباش . زندگی همین طور است که میبینی ." . . . اصلا نمیگم این درسته یا نه ها ! نتیجه گیریش با خودتونه . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:37 توسط کاتب |
|
|
- سلام .
- سلام - خوبی ؟ - خوبم . - خداحافظ . - خداحافظ . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:39 توسط کاتب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1388 آذر 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
نت به نت(سروش هاشمی پناه و احسان میرسعیدی) خودمانی تر(محمد فیاض) گردی از پیراهن دل(یحیی فلاح) مشرف(آقای امیر بهیزاد) حيدر رضايي |
|
RSS
|